تبليغاتX
انجمن عاشقان
صفحه نخست وبلاگ | آرشيو مطالب | آشنايي با من English / العربیة / French
Translate This Page To English
تبدیل هذه الصفحة إلی لسان العربیة
Traduire cette page en français
اندازه قلم: گ گ گ
:تغییر رنگ
از این قسمت می توانید رنگ این صفحه را سفارشی سازی نمایید. تنها بر روی رنگ مورد علاقه ی خود کلیک کنید.

  • بسم الله
  • زنهار بجز عشق دگر شغل نگيري
  • صندوق پیام ها
  • صندوق پیام های وبلاگ محلی برای نظرات کلی شما پیرامون وبلاگ با نمایش عمومی
  • آخرین مطالب
  • مشاهده عناوین آخرین مطالب ارسال شده
  • تماس با ما
  • ارتباط آسان و سریع با پست الکترونیک من

 
موضوع: مولانا یکشنبه 1389/02/26

توجه:

سايت عاشقان به صورت آزمايشي راه اندازي شد. از همه شما عزيزان و دوستداران ادبيات و هنر، دعوت به عمل مي‌آيد تا در گسترش اين سايت به ما كمك كنيد:

تالارهای گفتگو : talar.ashegan.ir

info@ashegan.ir



نوشته شده توسط سعيد اسماعيلي | لینک ثابت |

طعام فرهنگي ( 7 ) 
موضوع: مولانا جمعه 1388/12/21
? آيه اي از قرآن:
يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلنا كم شعوباً و قبائل لتعارفوا ، ان اكرمكم عندالله اتقيكم . ( بخشي از آيه 13 ، سوره حجرات)

اي مردم ما شما را زن و مرد آفريديم و شما را ملتها و آئين ها و قوم و قبيله هاي متفاوت قرار داديم تا با يكديگر آشنا شويد ، همانا كه گرامي ترين شما  نزد خداوند پرهيزگارترين و با فضيلت ترين شماست .


? دو بيت از مثنوي مولانا:
هركه را خلقش نكو نيكش شمر
 خـواه از نسل علي خـواه از عمر

 من نديدم در جهان جستجو
 هـيچ اهليت به از خلق نــــكو


? حكايتي از سعدي:
خري را ابـلهي تعـليم مـي داد
 بر او بر صرف كرده سعي دائـم
حكيمي گفتش اي نادان چه كوشي
 در اين سودا(1)بترس ازلوم لائـم(2)
 نـياموزد بهـائم از تو گفتــار
 تــو خامـوشي بيــــاموز از بهـــائـم

(گلستان)


? از نصايح نظامي به فرزندش:
هنر آمـوز كـــز هنــرمنـــدي
 در گشايـي كنـي نـه در بنـدي

 هر كه ز آمـوخــتن نــدارد ننــگ
 در برآرد ز آب و لـــعل از سنــــــگ


? حكايتي از مولانا:
آن يكي بر جست بـالاي درخـت
 مي فكند آن ميوه را دزدانـه سخت

 صاحب باغ آمد و گفـت : اي دنــي(4)
 از خـدا شرمـيت ، گو چـه مي كنـي

 گفت : از بـاغ خـدا ، بنـده خـدا
 مي خـورد خرمـا كه حق كردش عـطا

عـاميـانه چـه مـلامـت مـي كنــي
 بخل بر خـوان خـداوند غنــــــي ؟

 گفت اي ايـبك(5) بـيـاور آن رســن
 تـا بگـويـم مـن جواب بـوالحســن(6)

 پس ببستش سخت آن دم بر درخت
 مي زدش بر پشت و پهلو چوب سخت

گـفت آخــر از خــدا شــرمي بدار
 مـي كشـي اين بي گـنه را زار زار

 گفت با چوب خدا ، ايـن بنــده اش
 مي زند بر پشـت ديگـر بنـده خـوش

 چــوب حـق و پشـت و پـهلو آن او
 مــن غــلام و آلـت فـــرمــان او

 گفت توبه كردم ازجبر(7) اي عيــار
 اختيار است ، اختياراست ، اختيار

(مثنوي)


? حكمتي از كليله و دمنه:
 مي بينم كه كارهاي زمانه ميل به ادبار دارد و چنانستي كه خيرات مردمان را وداع كردستي و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مدروس گشته و راه راست بسته و طريق ضلالت گشاده و عدل ناپيدا و جور ظاهر و علم متروك و جهل مطلوب ولؤم و دنائت مستولي و كرم و مروت منزوي، دوستيها ضعيف و عداوتها قوي و نيك مردمان رنجور و مستذل و متدبران فارغ و محترم و مكر و خديعت بيدار و وفا و حرٌيت در خواب . . .
( باب برزويه طبيب )


................................................................................................. سودا : كار ، انديشه ، (2) لوم لائم : ملامت ملامتگر ، (3) بهائم : چارپايان ، (4) دني : پست ، فرومايه ، (5) ايبك : غلام ، خدمتكار ، (6) بوالحسن : ( دراينجا ) فلاني ، (7) جبر : اعتقاد به اينكه ما صاحب اختيار نيستيم و فاعل همه كارها خداست .



نوشته شده توسط سعيد اسماعيلي | لینک ثابت |

طعام فرهنگی ( 6 ) 
موضوع: مولانا جمعه 1388/12/14
■ آيه ای از قرآن:
من آمن بالله، واليوم الاخر، و عمل صالحاً ، فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون .
( بخشی از آيه 69 ، از سوره مائده )
هر كس به وجود خدا ايمان آورد و به روز آخرت (و بقای روح) معتقد باشد و كار نيكو كند او را هيچ خوف و هراس و حزن و اندوه نخواهد بود .

■ حكايتی از غزالی درباره دو بيت از فردوسی:
 از امام محمد غزالی متكلم بزرگ اسلامی نقل شده است كه روزی او بر منبر وعظ نشست و گفت: ای مردم عمری است شما را موعظه می كنم و اكنون می  بينم كه همه موعظه های من در اين دو بيت از همشهری من فردوسی طوسی جمع آمده است و دو بيت زير را فروخواند :

 ز روز گـذر كــردن انــديشــه كــن
 پـرستـيدن دادگــر پيشــه كــن

بــه نيــكی گــرای و ميـــازار كـس
 ره رستــگاري همـــيـن اسـت و بــــس


■ حكايتی از سعدی:
روزی به غرور جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به كنجی نشست و گريان همی گفت : مگر خردی فراموش كردی كه درشتی می كنی .


■ نصايحی از نظامی:
 سكه بر نقـش نيـكنـامـی بنــد
 كز بلندی رسی به چــرخ بلنــد

 صحبتی جوی كــز نكــونــامــی
 در تو آرد نكـو ســرانجــامــی

عهد خـود با خدای مـحكــم دار
 دل ز ديگـر عـلاقـه بيغــم دار

چـون تـو عهـد خـدای نشكستــی
 عهده بر من كز ايـن و آن رستـی

گـوهر نيك را ز عقد(1) مـــريــز
 وآنكه بد گوهر است از او بگـريــز

اصل بد با تـو چـون شـود معطــی(2)
 تو نخـواندی كه اصــل لا يخـــطـی(3)

(هفت پيكر)

 يعنی اگر قبول كرديم كه دروغ بد است اگر از دروغ سودی بما برسد آن سود حتماً به زيان ما خواهد بود.


■ حكايتی از مولانا:
 روزی آدم بر بليسی(4) كو شقی است
 از حقارت ، وز زيـافـت(5) بنـگريسـت

 خويش بينی كرد و آمد خود گزين
 خنــده زد بـر كـار ابـليـس لعيــن

 بانگ زد غيرت بر آدم كـای صفی(6)
 تـو نــمی دانــی ز اســرارخفــی(7)

 پـوستـين را بـاژگـونـه گــر كنـ
د كوه را از بيـخ و از بن بــر كنــد

 پــرده صــد آدم آن دم بـــر درد
 صــد بـليــس نــو مسلمــان آورد

گفت آدم : توبـه كـردم زيـن نظـر
 اينـچنين گستــاخ ننــديشــم دگـــر

(مثنوی)


■ رباعی از خيام:
می خوردن و شاد بودن آئين من است
 فارغ بودن ز كفر و دين ، دين من است

 گفتم به عروس دهر كابين تو چيست
 گفـتادل خـــرٌم تـو كابين(8) من است


.................................................................................................
(1) عقد : به معنی گردن بند است و مقصود اين است كه دوست پاك گوهر را از رشته گردن بند خود خارج مكن ، (2) معطی : بخشنده ، (3) الاصل لايخطی : اصل خطا نمی كند ، اصل خطا ناپذير است ، يعنی وقتی فهميدی كه اصل اين است كه از بدی بدی می زايد و از خوبی خوبی پس اگر از اصل بدی خواست به تو نعمتی برسد تو آن را نپذير زيرا اصل خطا نمی كند ، (4) بليس : ابليس ، شيطان ، (5) زيافت : ناچيز و بی ارزش بودن ، (6) صفی : صفت آدم به معنی پاك و صافی ،(7) خفی : پنهان ، (8) كابين : مهريه



نوشته شده توسط سعيد اسماعيلي | لینک ثابت |

طعام فرهنگي ( 5 ) 
موضوع: مولانا جمعه 1388/12/07
■ سوره ای كوتاه از قرآن:
قل اعوذ برب الناس، ملك الناس، اله الناس، من شرالوسواس الخناس(1) ،
 الذي يوسوس في صدور الناس، من الجنه(2) والناس.(سوره ناس، آخرين سوره قرآن)
بگو پناه می برم به پروردگار آدميان، پادشاه آدميان، اله و يكتا معبود آدميان،
از شر وسوسه شيطان، همان شيطان پنهان كه وسوسه بد افكند در دل مردمان ،
چه آن شيطان از نوع جن باشد يا انسان .


■ قطعه ای از سعدی:
در خاك بيلقان برسيدم به عـابــدی(3)
 گفتــم مـرا به تـربيت از جـهل پـاك كن
 گفتا برو چو خاك تحمل كن ای فقيه(4)
 يا هر چه خــوانده ای همه در زير خاك كن

■ حكايتی از گلستان:
 حاتم طائی را پرسيدند: از خود بزرگ همت تر در جهان ديده ای يا شنيده ای ، گفت
 بـلی، روزی چهل شتر قربانی كرده بودم ، امرای عرب را . پس به گوشه صحرايی
 به حاجتی بيرون رفتم ، خار كنی را ديدم پشته فراهم آورده. گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی كه خلقی بر سماط(5) او گرد آمده اند، گفت:

هر كه نان از عمل خويش خورد
 منـت از حـاتم طـــائی نـــــبرد

 من او را به همت و جوانمردی از خود برتر ديدم .


■ حكايتی از مثنوی:
چـار كـس را داد شخصی يك درم
 هر يكـی از شهـری افتـاده به هـم

 فـارسی و تـرك و رومـی و عــرب
 جمله با هم در نزاع و در غضـب

 فـارسی گفتا از ايـن چـون وارهيـم
هــم بيا كاين را به انگوری دهـيم

 آن عـــرب گــفتــا مـعـــاذالله(6) ، لا
 من عنب (7)خواهم نه انــگور ای دغا

 آن يكی كز ترك بد گفت ای گزوم(8)
 من نمی خـواهم عنب خواهم اوزم(9)

 آنكه رومی بود گفت ايـن قيــل را
 ترك كـن خواهم من (9)استافــيل را

 در تنازع آن نفــر جنگــی شـدنــد
كه ز سـر نامهــا غــافــل بــدنــد

 مشت بر هـم مـی زدنـد از ابـلهـی
 پر بـدند از جهـل و از دانـش تهـی

 صاحب سری عزيـزی صــد زبــان
 گر بدی آنجــا بــدادی صـلحشـان

 پس بگفتی او كـه مـن زين يـك درم
 آرزوی جمــــلـه تــــان را مــی خــــرم

■ دو ضرب المثل حكمت آموز:
چوعلم آموختی ازحرص ترس آنگه كه اندر شب
 چـو دزدی با چــراغ آيد گزيده تر برد كالا (سنايی)

* * *
 
علم چندان كه بيشتر خوانی
 چــون عمـل در تو نيست نــادانـی   (سعدی)


.............................................................................................................
(1) الخناس : پنهانكار ، از نامهای شيطان است و نيز نام پسر شيطان ،
(2)جنّه : جن و پری (3) عابد: در اينجا اهل عمل و اخلاق ، (4)فقيه : دانشمند دينی
(5) سماط: سفره، (6) معاذالله : پناه می برم بر خدا، (7) گزوم : چشم من، نور ديده من
(8) اوزم و استافيل : انگور



نوشته شده توسط سعيد اسماعيلي | لینک ثابت |

عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد 
موضوع: حافظ یکشنبه 1388/12/02
ببخشيد كه تند تند آپ مي‌كنم. چون حيفم مياد كه مطالب و اشعاري به اين زيبايي را به تنهايي بخوانم و به شما عزيزان هيچ بهره‌اي نرسانم. امروز هم اين غزل از حضرت حافظ رو به دل‌هاي عاشق شما تقديم مي‌كنم.


با مدّعي مگوييد اسرار عشق و مستي            تا بي‌خبر بميرد در درد خودپرستي

عاشق شو ارنه روزي كار جهان سرآيد             ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم   با كافران چه كارت گر بت نمي‌پرستي

سلطان من خدا را زلفت شكست ما را             تا كي كند سياهي چندين درازدستي

در گوشه سلامت مستور چون توان باد             تا نرگس تو گويد با ما رموز پستي

آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها كه برخاست          كز سركشي زماني با ما نمي‌نشستي

عشقت بدست طوفان خواهد سپرد ما را          چون برق از اين كشاكش پنداشتي كه جستي

(حافظ)



نوشته شده توسط سعيد اسماعيلي | لینک ثابت |


اگر مطالب این وبلاگ را دوست دارید و آن را دنبال می کنید به شما پیشنهاد می‌کنم این کار را با استفاده از خوراک انجام دهید تا درکنار اطلاع سریع از به‌روز رسانی وبلاگ بدون مراجعه به وبلاگ مطالب را بخوانید.
خوراک
Copyright 2009_2010 - anj-ashegan.blogfa.com & Designer: GoleNarges (Aj)